
براي جستجو در تمام مطالب سايت واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
من يلدا رضايي يه دانش آموز سال سومي ساکن شيراز
به تاريخ تولد 21/06/ 1368
هــــــديه تولدم يادتون نره
من ميميرم واسه يادگاري اگه ميتونسنيد اتاقم رو مي ديديد پر از يادگاريه از همه کس از بچه گي تا امروز
من قسم خوردم هيچ وقت عاشق نشم اگر هم عاشق بشم اون عشق زميني رو دوست ندارم عشق خدايي رو ميخوام ــــــ البته من که عاشق خدا هستم ــــــ چرا بخوايم خودمون رو به گناه بکشيم و در آخر هم دلمون رو بشکنه و به ديگري دل ببنده
من که قبول ندارم ــــــ اگر با من موافقي هميشه به ياد من باش و واسم هر روز يه يادگاري بگذار ــــــ
آخر این ناله ی سوزنده اثر ها دارد
شب تاریک فروزنده سحر ها دارد
غافل از حال جگر سوخته ی عشق مباش
که در اتشکده ی سینه شرر ها دارد
خب بگذريم
اميدوارم در مکان و هر موقيتي هستيد منو فراموش نکنيد
يا حـــــــــــــــــــــــــق
دی ماه 85
امشب آسمان دلم ابري ست و چه زيبا ست كه غم آن راب ا گريه براي دوست و براي فراق از او سبك كنم اشك در آستانه چشمهايم خيمه زده و من قايق انديشه ام را بر خلاف جهت زمان به عقب ميرانم.
لحظه هايي را به ياد مي آورم كه به سرعت باد گذشتند . ساعت ها كه خاطره ها را پنهان مي ساختند و روز ها كه با گذشت خود ورقمهاي دفتر زندگي ام را ترجمه كردند و من به ياد اولين روز آشنايي ، روزي كه تو را ديدم اشكي تقديمت ميكنم . آن روز كه غريبانه پا بر سرزمين قلبم نهادي به پاي قدمت گلهاي زيباي محبت رابرايت چيدم و آن گاه كه از شوق آشنايي دنبال واژه اي ميگشتم تو سلام كردي و اولين قدم را گذاشتي .من آرام آرام در كوچه پس كوچه هاس دلت قدم زدم تا تو را بيشتر بشناسم و آن گاه كه اجازه دادي در درياي چمانت به جستجوي گمشده خود را يافتم و تو مرواريدي از محبت را به من هديه دادي وقتي با تو بودم زندگي معناي تازه اي يافت . ياد طراوت و شادابي خاصي به روح شكسته ام ميداد و دوستي با تو جز بوي محبت نميداد .
امروز كه تو رفته اي غبار خاموشي پنجره آشنايي را گرفته ولي من از قلب تو روزنه اي به سوي اميد باز خواهم كرد به اميد باز خواهم كرد . به اميد آن كه من آرام در گوش تو زمزمه كنم كه دوستي زيبا ، كلامي است كه مي توان در پس گلبوته هاي آن به دور از نيرنگ و ريا زندگي كرد ومن صادقانه به تو قول ميدهم كه هر گز ياد تو را بر ايوان فراموشي پهن نكنم.
من اينك به اين نكته ايمان دارم كه در برابر عظمت و سادگي دوست جز وفاداري كاري شايسته نيست و من در برابر اين همه تنها از تو ميخواهم كه بگذاري هميشه ميهمان قلب تو باشم .......
سلام
الهام جون نميدونم هنوز به وبلاگم سر ميزني يا نه ؟
اين شعر رو يادته ؟
روي يه كاغذ سر رسيد نوشتي
اون روزو يادته ؟
ساعت يه ربع به پنج روز 18/11/83 سر كلاس اديبات با خانم مينا
ياد خانم مينا هم به خير
يادته اون روز منو از كلاس انداخت بيرون تو و نازي هم پشت سر من اومدين بيرون
الهام جون دلم برات خيلي تنگ شده شده به اندازه سوراخ جوراب يه مورچه
شيوا رفت ؛ منو تو نازي تنها شديم به هم قول داديم هيچ وقت هم ديگه رو تنها نذاريم
من رشته ام رو عوض كردم ولي سر قولم موندم هفته اي دو بار با نازي بهت سر ميزدم
تو رفتي لندن منو نازي مونديم
الهام ؛ نازي هم رفت اهواز من تنها شدم
شدم يه تنهاي واقعي
ديروز بد جوري دل آسمون گرفته بود دل من بد تر از دل آسمون آسمون اشكي نميريخت ولي آسمون من بد جور اشك تنهايي رو فرو ميريخت
دلم هواي تو شيوا نازي رو كرده بود
به باد بچه گي كه هر چهار تايي با هم ميرفتيم خونه مامان جون تا شب بازي ميكرديم
رفتم خونه مامان جون .
ديگه نه خبري از بوي غذاي مامان جون بود نه خبري از برق زدن خونه بود نه از بوي شمندوني ها و نرگس ها خبري بود ونه خبري از سرو صداي ما چهار تا
تنها چيزي كه از اين خونه مونده بود يه خونه كه ديگه كم كم به يه خرابه داشت تبديل ميشد باغچه اي كه درختاش همه خشك خشك شده بود وسط باغچه پر بود از برگ درختاي باغچه ايي كه سايه اونا خونه ي بازي ما بود همه خاطرات 10 سال بچگي برام زنده شد . اي كاش شيوا بود ميديد كه بعد از رفتنش ديگه ما تو اون باغچه بازي نكرديم
الهام جون نازی جون امید وارم هر جا هستید به خوبی زندگی کنید
در پناه حق
بازم سلام بچه ها
با عرض معذرت به خاطر یه سری مشکلات که همش زیر سر یه نفره مجبورم تمام نظر سنجی ها بعد از تایید به ثبت برسن

