
براي جستجو در تمام مطالب سايت واژه كليدي مورد نظرتان را وارد کنيد :
من يلدا رضايي يه دانش آموز سال سومي ساکن شيراز
به تاريخ تولد 21/06/ 1368
هــــــديه تولدم يادتون نره
من ميميرم واسه يادگاري اگه ميتونسنيد اتاقم رو مي ديديد پر از يادگاريه از همه کس از بچه گي تا امروز
من قسم خوردم هيچ وقت عاشق نشم اگر هم عاشق بشم اون عشق زميني رو دوست ندارم عشق خدايي رو ميخوام ــــــ البته من که عاشق خدا هستم ــــــ چرا بخوايم خودمون رو به گناه بکشيم و در آخر هم دلمون رو بشکنه و به ديگري دل ببنده
من که قبول ندارم ــــــ اگر با من موافقي هميشه به ياد من باش و واسم هر روز يه يادگاري بگذار ــــــ
آخر این ناله ی سوزنده اثر ها دارد
شب تاریک فروزنده سحر ها دارد
غافل از حال جگر سوخته ی عشق مباش
که در اتشکده ی سینه شرر ها دارد
خب بگذريم
اميدوارم در مکان و هر موقيتي هستيد منو فراموش نکنيد
يا حـــــــــــــــــــــــــق
دی ماه 85
حسني ما يه بره داشت
بره شو خيلي دوس ميداشت
بره ي چاق و توپولي ، زبر و زرنگ و توقولي
دس كوچولو ، پا كوچولو ، پشم تنش كرك هلو
خودش سفيد ، سمش سيا ، سرو كاكلش رنگ حنا
بچه هاي اين ور ده ، اون ور ده ، پايين ده ، بالاي ده
همگي باهاش دوس بودن
صبح كه ميشد از خونه در مي اومدن
دور و برش جمع مي شدن ، پشماشو شونه مي زدن
به گردنش النگ دولنگ ، گل و گيله هاي رنگارنگ
حسني ما سينه اش جلو سرش بالا قدم ميزد تو كوچه ها نگاه ميكرد به بچه ها
يه روز بهار
باباش اومد تو بيشه زار
داد زد : اهاي حسن بيا كجايي بابا ؟
بره تو بيار ، خودتم بيا
قيچي تيز
پشم سفيد
بره رو گرفت ، پشماشو چيد
بره ي چاق و توپولي ، زبرو زرنگ و توقولي
شد جوجه ي پر كنده
همگي زدن به خنده
يشيه ميگفت : تو بره اي يا بچه موش لخت راه نرو يه چيزي بپوش
حسني ما
شونه اش بالا
سرش پايين قدم ميزد تو كوچه ها
نگاه ميكرد روي زمين
ننه ي حسن دوون دوون اومد بيرون
پشما رو بسته بسته كرد
سفيد و گلي دو دسته كرد
ريسيد و تابيد و كلاف كرد
شست و تميز و صاف كرد
منظم و مرتب
پيچيد توي چادر شب
يه جفت ميل و يه مشت كلاف
حالا نباف و كي بباف
ننه حسن سر تا سر تابستون
نشسته بود تو ايوون
بي گفتگو ، بي هاي و هو
براي حسن لباس ميبافت
فصل زمستون كه رسيد بارون اومد ، برف باريد
حسني ما ، لباسو پوشيد خرامون اومد ميون ميدون
حيوونا شاد و خندون
خانمي گفت : لباس حسن عالي شده قشنگ تر از قالي شده
پيشيه ميگفت :لباس حسن قشنگه مث پوست پلنگه
ببعي ميگفت : بع ، سرده هوا ، نع
اما حسن ، لباس به تن ، خنده به لب
شونه شو داده بود عقب
ميون برف بارون قدم ميزد تو ميدون
باباش بهش نيگاه ميكرد دود چپق هوا ميكرد
ننه ش ميگفت : ننه حسني ماشالله چشم نخوري ايشالله
به ياد بچگي

